محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
234
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
و چنين گفت كه هر گاه كه خواهيم يا از شما جنايتى بينيم ، شما را همه از اينجا بيرون كنيم . ايشان گفتند روا است . پس پيغمبر كس را آنجا فرستادى تا آن را بر ايشان حزر كردى و بديدى كه چند خروار است ، و بر ايشان نبشتى و بديشان بگذاشتى تا هر چه خواستندى كردندى . چون برگرفتندى ، نيمه اى بدادندى . پس پيغمبر عليه السّلام على را بفرمود تا صلح نامه بنوشت و بديشان داد ، و ايشان سال تا سال همچنين خرمابنان همى ورزيدندى . چون خرما را رنگ اندر افتادى پيغمبر كس فرستادى به حزر كردن . و چون بر گرفتى به ميان مسلمانان قسمت كردى . و اين حزر كه سلطانان غلات را كنند از آنجا مانده است . پس پيغمبر آن خواستهء خيبر ميان مسلمانان قسمت كرد و خويشتن را از آن همه جز صفيّه را نگزيد . و صفيّه را آزاد كرد و به زنى كرد ، و او مسلمان شد . پيغمبر عليه السّلام چون روى او را بديد ، بر يك سوى روى زير چشمش سياهى ديد . پيغمبر او را پرسيد كه اين چيست ؟ گفت : آن روز كه سپاه شما گرد حصار خيبر فرود آمد ، آن شب من به خواب ديدم چنان كه ماه از آسمان بپريدى و اندر كنار من افتادى . من شوى را ، كنانه ، بگفتم . مرا گفتا همانا ترا آرزوى اين ملك حجاز است ، محمّد . و تپانچه اى بر روى من زد . اين روى من چنين سياه گشت . پيغمبر عليه السّلام باز مدينه آمد و از آنجا به حصار فدك شد .